یا هو
نمایشنامه ای در یک پرده :
در صحنه باد می وزد.. پشت میز دایره ای خدنگ نشسته و در نور ضعیف صحنه انگشتهایش را دور جام حلقه کرده است.
- شیطان گناهانت تو را می بخشد... فکر می کنی عین القضاب برای گرفتن یک عکس دو نفره چقدر از آدم می گیرد؟
یاسر بالهای کبوتر سفید را نوازش می کند.
- باید قبل از انکه می گریخت خدا را می بوسیدی!
خدنگ جرعه ای از جام می نوشد:
- حالا رسیده اند به ساقهایم .... انگار پوست و استخوان را با هم می جوند و بالا می آیند.
سایه پنج اسلحه روی دیوار خدنگ را نشانه گرفته اند. بطری سه گوشه در نور می درخشد.
اممیر انگار از پشت پنجره کافه زنی را دیده باشد بینی اش را چسپانده به شیشه و دست تکان می دهد.
نوک اسلحه ها در سایه به سایه خدنگ نزدیک تر می شود.
صدایی بلند و مردانه در صحنه می پیچد:
- شرط می بندم دیگر نمی تواند از این وضعیت بنویسد. لعنتی این فندک خوشگل را چرا نمی دهی سیگاری روشن کنم ...... عزیزم چرا سردی؟
یاسر طرح سیاه قلمی از صورتتش را به دیوار کافه می چسباند.
- می توانی حدس بزنی وقتی ماءالشعیر بخواهی و نوشابه تحویل بگیری به کجای جهان می تواند بر بخورد.
جام تا نیمه پر می شود .احسان می پرد توی صحنه : یافتم! یافتم!
صدای زنگ تلفن فضا را پر می کند صحنه تاریک می شود. – عزیزم چرا جواب اس ام اس ها رو نمی دی؟ چرا اینقدر سردی! چرا اینقدر سردی! چرا اینقدر....
صحنه در نوری خیره کننده روشن می شود.
- یاسر در اسلوموشن به سمت چپ صحنه می دود.
صدایی زنانه :
- این روزها حس می کنم پرنده ای مدام در من پر می زند . شما فریبا بابک نیستید.!!!
حالا رسیده اند به کمرم , انگار دارند گوشت و استخوان را با هم می جوند و بالا می آیند.
دست می برم و جام را سر می کشم.
صدایی مردانه :
اسطوره ها فقط دوبار ظهور می کنند یکبار در هیات خود و یکبار در هیات کاریکاتوری مضحک!!!
پیشخدمت دستمال سفید را روی دست جابه جا می کند و به میز نزدیک می شود:
آقا این تنها کافه خوب بندر است..... بدون زنهای لخت و یا بوی عرق جاشوها!!!
چند سرخپوست گوشه صحنه آتشی بند رو به راه می کنند دورش می رقصند. یکیشان رو به تماشاگران خم می شود. دستش را روی قلبش می گذارد و سرش را خم می کند:
اوه خانم اسکارلت می توانم با شما برقصم!
- حالا رسیده اند به ..... ردیف موریانه ها از صندلی خدنگ پایین می آید و شروع می کند به رژه رفتن روی صحنه .
یاسر چهارزانو نشسته و پاها را توی شکمش جمع می کند :
ردیف موریانه ها دوره اش می کنند.
- باید بگویی بسم الله و از روی آب رد بشوی .
موریانه ها رسیده اند به پاهایش و دارند بالا می روند.
هخامنش از سمت چپ صحنه رقص کنان می خواند:
- یار یا مدد بفرست تندبادی از چشمت ورنه می خورد ما را ریگهای افیونی !!!
پیشخدمت از پشت بار جامی پر می کند و بالا می گیرد..... خون از جام بلورین فوران می کند و در سایه روشن صحنه مسیح از صلیبی که از آغاز روی دیوار بوده پایین می آید.
- سامان با عینکهای ریز کتابش را برای مسیح امضا می کند.:
- زنگ آخر جهان ...فقط یک نسخه مونده ... کاملا پاستوریزه!!!!
صحنه تاریک می شود. صداهایی مختلف که کم کم گم می شوند در صدای گیتار برقی آهنگی از مرلی منسون:
- چرا تکلیف ما روی این صحنه مشخص نمیشه؟؟؟ عزیزم چرا سردی؟ چون دوستی بدکند چه حاجت به گفتن؟ یک زن هنوز پشت پنجره است.... آه یافتم! یافتم!
صدای شرشر باران به گوش می رسد.
پرده می افتد.
پانوشتها:
اول: این صحنه تنها در دنیای مجازی بازی می شود.
دوم: تشابه اسمی در نمایشنامه کاملا اتفاقی است.
سوم: عزیزم چرا اینقدر سردی!!!